تبليغاتX
دل آگاه

دل آگاه
{مــتــد} مرکز توسعه دل آگاهی، زمینه تحول و توسعه انسانی  
قالب وبلاگ
 
چشم که می گشایم روبرویم تو را می بینم
که صداقت را برای من تکرار کردی
و من
آخرین ذره های نا امیدی ام به انسانیت را به دستان نوازشگر نسیم می سپارم
آخرین مزه های تلخ خاطره های رنگین را به دست آبهای روان می سپارم
... اکنون و اینجا
امید دارم که انسانیت زنده است و کسی هست که دشواری وظیفه را از یاد نبرده باشد و حرمت انسان را پاس بدارد.
می دانم که تو هستی
علی ح

پی نوشت هایی از بهاره و الهام:

ادامه مطلب
[ 91/02/19 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

واکاوی یک رفتار اجتماعی در شرایط بحران

کاوشگر: علی حکم آبادی

پیامکی اومد: اینجا داره برف میاد، لباس گرم بردار

در آخرین لحظه کاپشن ام رو پوشیدم (چه شانسی آوردم). اتوبوس که راه افتاد از شدت گرما کاپشن رو درآوردم، تیشرتم کمی بوی عرق میداد، نگران اذیت شدن این پزشک بغل دستیم شدم ولی خیلی گرم بود و عرقم در اومده بود. کرج رو که رد کردیم اتوبوس برای ناهار و نماز و جیش توی مجموعه فرهنگی تفریحی آفتاب توقف کرد، برای ناهار و هواخوردن از ماشین پیاده شدیم. فقط دکتر که آدم دوراندیشی به نظر میومد توی اتوبوس باقی موند و بقیه هم که پیاده شدن از شدت سرمای هوا یکی یکی به سمت اتوبوس بر می گشتند و با دیدن در بسته و کلی روی هوا جهیدن و دویدن هی بین اتوبوس و رستوران تردد میکردند تا کی در باز بشه که بپرند داخل و توی صندلی گرم و نرم اتوبوس جای بگیرند. زمزمه های پراکنده ای از بسته بودن جاده به گوش میخورد ولی ما که جدی نگرفتیم و فکر کردیم مرگ مال همسایه است، راه ما که حتما بازه! اتوبوس راه افتاد به عوارضی قزوین که نزدیک شدیم متوجه بسته شدن جاده شدیم. راننده هم از اونجا که توی خط تهران شیراز کار می کرد و تسلطی به جاده تهران شمال نداشت به کمک یکی از مسافرین به سمت جاده قدیم قزوین رشت حرکت کرد ولی اتفاقا اونجا رو هم بسته بودن. 

یواش یواش نگرانی از بین مسافران همچو مارهایی ریز و درشت از طریق راهرو به سمت جلو هجوم می آورد. زن میانسالی که هنگام سوار شدن به اتوبوس در پایانه بیهقی به زمین خورده بود بعد از اینکه شنید هر دو راننده اتوبوس شیرازی اند و به جاده نآشنا رو به بقیه مسافرا گفت "راننده پیزوری تر از اینا گیر نیاوردن دوتاشون شیره ای ان، دماغشون رو بگیری جونشون در میاد"، نیم ساعتی عین بقیه وسایل نقلیه اونجا توقف کردیم، مامورین مردم را به برگشت ترغیب می کردند. یواش یواش عرض جاده داشت پر می شد که همه رو مجبور به دور زدن در جاده کردند. ما هم جاده را دور زدیم و گوشه ای در کنار جاده خپ کردیم، منتظر گشایشی.

دو نفر از مسافرها پیاده شدند و به سمت پلیس راهنمایی و رانندگی رفتند، ولی چندان اطلاعات به درد بخوری با خودشان نیاوردند که کمکی به ما بکند.

فرآیند انتظار: حوصله مسافران کم کم سر می رفت، راننده با دفتر ترمینال تماس گرفت و بعد از گفتگو با مسئولش خبر داد که تصمیم با مسافران است اگر آنها بخواهند اتوبوس به تهران بازخواهد گشت. جوانی از عقب اتوبوس آمد و پبشنهاد داد بهتر است برگردیم بعید است که جاده باز شود. کتاب انقلاب فرانسه دستش بود.

دو روز مانده به عید شور و اضطراب از یکطرف، سرما و رو به غروب رفتن هوا از طرفی، پچ پچ مسافرین که هر کدام یک نطر می دادند و بعضی هم هاج و واج به بقیه نگاه می کردند. از همه خونسردتر راننده بود که آخرش نفهمیدم آیا توهین های زن میانسال را شنیده بود و به روی خود نمیاورد؟

بغل دستی من:

پزشک عمومی بخش اورژانس، 30 ساله، اهل رشت، از ابتدای سفر که سر صحبت رو باهاش باز کردم، کلی در باب تحول در بیمارستان و فرهنگ ایرانی، دموکراسی و اینجور چیزا صحبت کردیم. دکتر خیلی خوشبینانه می گفت راه باز میشه و به بقیه مسافرها هم نوید گشایش میداد و می گفت تا دو ساعت دیگه باز میشه، انقدر با اطمینان این را می گفت که من هم فکر کردم حتما از منبع موثقی کسب اطلاع کرده البته بعدا فهمیدم که تا روز دوم فروردین مرخصی دارد و اگر الان به رشت نرود تعطیلات را از دست داده است.

بازی های آموزشی مدیران

در کارگاه های آموزشی که برای مدیران برگزار میکنیم بازی ای داریم به نام غرق شدن در دریا که به فرآیند برنامه ریزی و مهارت های گفتگو و تصمیم گیری گروهی اشاره دارد. در آن بازی شبیه سازی شده یک عده در حال غرق شدن در دریا هستند و باید 15 قلم جنس موجود در قایق را با توجه به میزان اهمیت و ضرورت اولویت بندی کنند و بایستی این اولویت بندی را یکبار به صورت فردی انجام دهند و یکبار به صورت گروهی. در برنامه ریزی گروهی ارزش ها و باورهای فردی، اولویت ها و اطلاعات موجود و مهمتر از همه مهارت بازیگران گروه ها تعیین کننده موفقیت آنها است. یک نفر شکلات را انتخاب میکند و می گوید ما که خواهیم مرد بهتر است قبل از مرگ لذت ببریم، یکی آینه اصلاح صورت را اولویت اول خود انتخاب میکند، دیگری نقشه اقیانوس آرام را برای حرکت. و این تصمیم ها، اولویت بندی ها و تفاوت های آدم ها در انتخاب هایشان بسیار جالب است.

بازی های آموزشی برای من حکم محیط شبیه سازی شده ای از واقعیت را داشت و گاهی با خود می گفتم آیا واقعا ما در طول زندگی با چنین شرایطی روبرو خواهیم شد؟ و اینبار جالب این بود که عینا این حادثه داشت شبیه به بازی های ما می شد. انگار واقعیت داشت خود را با بازی ما شبیه سازی می کرد . . .

تحلیل رفتارهای فردی، بین فردی

دیدن دنیا و تصمیم گیری از منظر اولویت های فردی: دکتری که کنارم بود تمام تلاش خودش رو برای اقناع مسافران برای ماندن به خرج می داد و به من گفت که به سختی موفق به جابجایی شیفت خود شده و بایستی روز دوم فروردین در محل کار حضور داشته باشد و این شرایط او را تشویق به تحریف اخبار و واقعیت میکرد.

باندبازی و تطمیع برای نیل به مقاصد پنهان: این دکتر عزیز سعی میکرد من رو هم با خودش همراه کنه و حتی تمام تلاشش رو کرد تا از نفوذ من بین مسافران هم برای نگه داشتن اتوبوس استفاده کنه

ناتوانی در تشخیص امور مهم از اضطراری: اکثر مسافران بر مبنای مسائل فوری و دم دستی پایه های تفکر و تصمیم گیری خود را بنیان می گذاشتند. مسئله حفظ جان و سلامتی و حوادث غیرمترقبه تقریبا دغدغه کسی به حساب نمی آمد و لیست دغدغه ها عبارت بودند از:

- اگر الان برگردیم با این وضعیت مسافر غیر ممکنه که فردا در ترمینال بتوانند ما را راهی کنند

- ما اگر برگردیم جایی را برای شب خوابیدن نداریم

- ما باید سال تحویل کنار خانواده در شمال باشیم

دنیای یک جوابی: تقریبا همه بین دو انتخاب ماندن و برگشتن در نوسان بودند و از هیچ کس بررسی راه های دیگر و سایر امکان های پیش رو دیده نشد.

ناآشنایی با فرایند و مکانیزم های تفکر و تصمیم گیری: جمع آوری داده ها، دسته بندی و تحلیل شرایط موجود به همراه تعیین اولویت ها و ارزش ها، تعیین میزان ریسک و توان ریسک پذیری و غیره مواردی هستند که در فرایند تصمیم گیری بایستی لحاظ شوند.

ضعف در مهارتهای ارتباطی: آنچه بیش از همه به چشم میخورد ضعف ما در برقراری ارتباط موثر با یکدیگر برای به اشتراک گذاشتن دغذغه ها و پیش فرض ها و اولویت ها و داده ها برای رسیدن به تصمیم مشترک که خیر حداکثر ذینفعان را دربرگرفته باشد بود.

توسل سریع به رای گیری: از همان ابتدای درگیری اکثریت مسافرینی که برای تصمیم گیری به مرکز راهرو مراجعه کرده بودند به غیر از همان جوانی که کتاب انقلاب فرانسه را در دست داشت بعد از ناتوانی در توجیه و اقتاع دیگران پیشنهاد رای گیری را می دادند.

به نقل از وبلاگ دل آگاه

[ 90/12/29 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
خود را برای مصاحبه با کمیته 5 نفری استخدام آماده می کردم.

جلساتی بر این سیاق را دوست داشتم به چشم فرصتی که در این بلبشو، جدی انگاشته می شود و من برای فروختن کالای وجود خود، به گرانبهاترین بها، تمام تلاش خود را بکار میگیرم. شمه ای از تجربه ی ده ساله خود در فضاهای کاری متتنوع ام را تیار کردم. به گمان برای گفتگویی دعوت شده ام به قصد کشف فرصت ها و یا حتی خلق امکان ها.

بیش از سه ماه از همکاری ام با این سازمان می گذرد، در پی رویایی دور و دراز برای رسیدگی به انسان در فضاهای سازمانی، برای خانه تکانی فرهنگی. به گمانم شاید اینجا جایی باشد برای پیاده کردن آنچه سالها دغدغه اش را داشته ام: نقش دل در مدیریت، مدیریت فرهنگی به جای مدیریت سرهنگی، خلاقیت به جای شلاقیت، مدیریت مادرانه در کنار مدیریت پدرانه، محیط کار کٍشنده به جای کُشنده و ...

ادامه دارد...

[ 90/12/22 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
لینک این مطلب در دل آگاه

عرق سردی روی پیشونیم نشست وقتی هنرمند برای احترام به مهمانان تا کمر خم شد. وقتی با کف دست عرقی که روی سرش انباشته شده بود رو بر روی سن چکوند تمام اتفاقات نمایش در یک لحظه جلوی چشمم اومد. تمام آبی که در طول برنامه صحبتش بود: آب چشمه مقدس، آبهای فرنگ و آب خروشانی که با طغیان رودخانه به سمت ما هجوم می آورد.

و چیزی به سمت من هجوم آورد

قدر هنرمند در این دیار چه کم داشته میشود ...

لینک مطلب قبل: " قبرستان واژه ها" در تماشاخانه ماه حوزه هنری


ادامه مطلب
[ 90/12/15 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

کارهای مهدی امین لاری رو قبلا دیده بودم، همیشه اجراهایش غافلگیرم کرده بود. هنرمندی که بداهه می سراید، بداهه می نوازد و بداهه می خواند، صدایش مبهوت ات می کند. 45 دقیقه بی توقف همراه با پانتومیم قوی سیاوش صفری نژاد فرصت یک تجربه ناب رو برای تو فراهم می آره. 

"فبرستان واژه ها" اپرتی هست که از تلفیق صدای راوی و موسیقی زنده ی گیتار، پانتومیم، انیمیشن و نورپردازی و دکوراسیون تو رو با خودش به  سفری میبره که از آب یک چشمه شروع میشه و دوباره به اون بر می گردوندت.

دوستان گروه متد، نوبانگ اندیشه و همکاران شرکت کیسون اگر علاقه مند به استفاده از این تجربه به یادماندنی هستید اعلام حضور کنید، احتمالا بتونیم این اجرا رو به صورت اختصاصی برای شما دوستان عزیز داشته باشیم. این برنامه هر شب به غیر از شنبه ها از ساعت 19 تا 20 تا تاریخ 19 اسفند برگزار میشه.

ظرفیت تماشاخانه ماه در حوزه هنری حدود 50 نفر است تاریخ پیشنهادی من یکشنبه 14 و یا دوشنبه 15 اسفنده، در صورت تمایل تلفن و نام و تعداد مهمان ها رو به این آدرس ایمیل کنید:

hokmabadi_a@yahoo.com

عکس هایی از این اجرا رو میتونید در آدرس زیر ببینید:

http://www.gtalk.ir/thread163187.html

آدرس حوزه هنری: انتهای خیابان سمیه، تقاطع حافظ

[ 90/12/10 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
بر روی عکس کلیک کنید
[ 90/09/10 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
من و تو عین هم ایم

اینگونه است که جذب یکدیگر شدیم

اینگونه است که ایرادهای یکدیگر را می بینیم

واکنشهایمان چه یکسان است

بودن های متمایزمان چه نوسان های پر اوج و فرودی دارند

[ 90/09/04 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
دیگر دغدغه خاصی در دل حس نمیکنم

حتی رسالتی بر دوش خود نمی بینم

دیگر حتی به گمانم وظیفه ای هم ندارم که اگر آنرا به انجام نرسانم بخشی از من ناکامل باشد

به گمانم فقط هستم و این مرا کافیست

مییرقصم و می خندم و این مرا برای قرن ها کافیست

دیگر . . .

[ 90/08/30 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
در حین صحبت با تلفن وارد اتاقک تاکسی شد...

انگار داشت با خواهر زاده اش صحبت میکرد٬

دایی در حال تشویق و نصیحت خواهر زاده به پشتکار و انجام تمرینات ورزشی بود.

عجب مرد فهمیده و سنجیده ای به نظر می اومد٬ از اونایی که حسابی روحیه حمایتگری دارن٬ به به!

یه کم جلوتر تاکسی داشت از مسعودیه عبور میکرد٬ گوشیش رو دوباره به کار انداخت٬ صدای خانمی از اون دورا شنیده میشد:

مرد: بچه رو بردی مدرسه؟

زن احتمالا گفت: نه نرسیدم و احتمالا گفت یکم مریضم

مرد: نخیر مریض نیستی٬ گشادی!

ای بابا تازه داشتیم ازت تعریف میکردیما آخه این چه طرزه صحبت با خانمته

فکرم رفت روی روابط شیرین زناشویی که چه زود ممکنه روی زوجین به هم باز شه و کلماتی رو نثار هم کنن که معمولا توی جمع دوستی های سطحی هم آدم کمتر ممکنه استفاده کنه. یاد حرف سمانه افتادم که می گفت من رابطه عاشقانه ام رو با چنگ و دندون نگه داشتم. مادر بزرگ هم نصیحت جالبی داشت اون می گفت: ننه هر چیزی نیاز به خدمت داره٬ درخت نیاز به خدمت داره٬ ساختمان نیاز به خدمت داره٬ آدم هم نیاز به خدمت داره.

آره رابطه هم نیاز به توجه و خدمت داره٬ حسابی!

[ 90/08/27 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
چندی است به خانه ام، روز به روز فربه تر میشوم. تابلویی در دانشگاه نوشته بود " عوارض کم تحرکی کمتر از چاقی نیست". دکتر امام هم چند شب پیش در تلویژن به بیماران مفصلی در باب عوارض کم تحرکی هشدار می داد. دیشب قصد کردم که صبح زودتر از خواب برخیزم، ساعت ۷ به زور ساعت کوک شده از جا جستم  ولی تا ساعت ۱۰ آنهم با زنگ تلیفون از تخت جدا نشدم. ولی ته ته وجودم خیلی هم ناراضی نیستم. حسی در درونم میگه این مرحله هم شبیه به خواب زمستانی ای قبل از بهار حرکت های جدید منه. دیری نخواهد پایید، یحتمل آغازی نو نزدیک است.

بپا خیز! (حالا نمیخواد خیلی عجله کنی به زودی وقتش میرسه.)

لیست کارهایی که باید انجام بدم مدام داره بیشتر و بیشتر میشه، گوشه دسکتاپ لپتابم (آخرش نفهمیدم لب تاپه، لپ تابه یا لبه تابه) داره همینجور عین قارچ جوونه میزنه. لیست اقدام ها. به ندرت یکیش به اتمام میرسه و از صحنه و صفحه روزگار حذف میشه ولی هنوز پاک نشده حداقل دوتا بچه از خودش به جا میذاره. به این بچه های تازه متولد می گم "بچه کار"

بچه هایم مرا به خود میخوانند:

"اوه پدر! پدر (با صدایی شبیه به دوبله آلن دولن)

منو انجام بده،

با دست خود آشناییم ده، از بند خودت رهاییم ده"

و من روزگارم را با این کودکان نوظهور، با عمرهایی نه چندان دراز، سپری میکنم.

کودکانم! سلام

کودکانم!

کودکانم! 

سلام

[ 90/08/17 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
مادر بزرگ در حال نصیحت بود

مثل همیشه با آن طبع شاعرانه و کشکولی مملو از نکته و حکایت و ضرب المثل٬ مورچه ها را مثال می زد که در زمستان با خیالی آسوده و با فراغ بال سرما را پشت سر می گذارند. در این بین اما گنجشک ها که فقط به فکر خوش گذرانی بوده اند به فصل خشکی و کمبود که می رسند خود را به خانه مورچگان رسانده و از آنها طلب غذا می کنند.

ولی جواب می شنوند: اونوقت که جیک جیک مستونت بود٬ فکر زمستونت بود؟

سبک زندگی مطلوب از نظر مادربزرگ زندگی مورچه وار است. مورچگان از آغاز فصل گرما مدام و یکریز در تکاپوی جمع آوری و انبار اند. یک لحظه آرام و قرار ندارند.

ولی لذت لحظه ها چه می شود؟

عاشقی و عشق بازی چه می شود؟

تجربه پرواز چه می شود؟ مگر می توان از خیر این لذات گذشت؟

تجربه رقص و آواز٬ تن به آب زدن در گرمای تابستان و آفتاب گرفتن روی ماسه ها

مورچه وار باید زندگی کرد٬ یا به سیاق گنجشکان؟

[ 90/08/12 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
صدای دوتار حسین سمندری از خود بیخودم کرده

همزمان صدای کلنگ کارگران در حال کندن پی زمینی در همسایگی

و من در حال تداعی صحنه آخر فیلم خود به شکل دونوازی دوتار و ضربات آهنگین دستگاه پرس هستم

چه جور اند همه عالم٬ انگار همآهنگ اند و با هم مرتبط

همه در رقصند٬ چه غوغایی است

غوغای عشق بازان

[ 90/08/02 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

عجیب است آن هنگام که در شرف از دست دادن یکدیگریم تا سر حد امکان ها عاشق میشویم

آن هنگام که تورا فتح میکنم و مرا فتح میکنی٬ چه خود را بزرگ می‌بینیم، مانا و پردوام

چه سرّی در خطر و ترس است که اینچنین هوشیارمان میکند، بیداری را ارمغانمان می آورد

 گفت "عشق ما نیازمند رهایی است"

عشق، انگاری فقط در سیلاب خروشان آزادی خود را به ما عیان میکند

ای عشق هویدا شو

ای عشق تو بر ماشو و با ما شو

                                                              از: ع ح

[ 90/08/02 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
گفتم با من از شنیدن بگو!
گفت تو بگو!
گفتم لالم در گفتن.
گفت لالی از آن رو که شنیدن نمی دانی!
کر مادر زاد، لال مانَد که بی شنیدن کی به زبان خواهد آمد!؟
کَر نبودی به یکباره می دانستی ام، بی آنکه گفتگو کنی! عطش داری به شنیدن اما شنیدن نمی دانی! این عطش تو را به هر سو می کشاند. هر سویی را نچش، که هر شنیدنی، شنیدن نیست!


ادامه مطلب
[ 90/07/28 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
خاله ام را گفتیم چرا انقدر نسبت به این دوره مقاوت میکنی مگر من که خواهر زاده ات هستم و زهره که دخترت بدی تورا میخواهیم؟

ما را در جواب گفت: چه فایده ای دارد؟ مگر شما که رفتید چه تغییری کردید؟

با خود می اندیشم شاید اگر بعد از شرکت در دوره می توانستیم پرواز کنیم٬ او هم به کارآیی دوره اعتماد میکرد.

مردم هنوز توقع معجزه دارند٬ هنوز در رویای شق القمر هستند.

[ 90/07/26 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
مردم دیگر حوصله وعظ و سخنرانی ندارند٬ ناشنوا شده اند

طرحی نو درانداز

رندانه

[ 90/07/22 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
بیش از چند ساعتی از تماشای فیلم YesMan نمیگذرد. دیشب بعد از یک هفته جستجو موفق شدم این فیلم رو از طریق یکی از دوستان به دست بیارم. در حین تماشای اون به این فکر افتادم که تلاش بیشتری برای آری گفتن به زندگی کنم.

قرار گذاشتم که به جای کلمه "نه" از واژه "چرا که نه" استفاده کنم.

امروز صبح مادربزرگم از قول خاله تقاضایی داشت که من بی درنگ جواب رد به اون دادم

نه!

و حال در این اندیشه ام که تغییر در رفتار چه سخت اتفاق می افتد

[ 90/07/21 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

این متن جهت آشنایی افراد غیر ایرانی با کلمات و واژگان ایرانی بوده و فاقد هرگونه ارزش دیگری‌ست!!! باید عرض کنیم که ممکن است برخی لغات دارای شکل املایی یکسان در ایران قدیم بوده اما خب ورژن جدیدش دیگه معنی سابق رو نمی‌ده!!!

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی

...


ادامه مطلب
[ 90/07/20 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
جلسه آخر دوره گفتگو بود و جمع حاظر با چشمانی براق که حکایت از امید سرشارشان برای آغازی نو می کرد تعهداتشان را یکی یکی اعلام میکردند٬ مربی هم تشویقشان می کرد که بگویید و بخواهید. به قول  مولانا: کم نخواهد شد بگو دریاست این...

گل های رز به پاس قدردانی دست به دست می چرخید٬ در انتهای کلاس یکی از یاوران با برگ گلهای اضافه شکل های مختلفی می ساخت و از هنرنماییش لذت می برد. لبخندی صادقانه چهره یاوران و شرکت کنندگان را زینت میداد٬ محفلی کوچک از جمع مشتاقان به بهبود٬ با تعهداتی کوچک و بزرگ برای تجربه تحول و رشد٬ برای گسترش عشق و انسانیت٬ برای سهیم شدن خوبی ها

هر کس به نوبه خود توشه ای از این سفر در کوله بار دارد٬ یکی همسرش را دوباره انتخاب کرده٬ یکی خودش را با همه درد و مشکلات جسمانی ای که دارد٬ کسی هست که آموخته چگونه با فرزندش صحبت کند و دیگری می داند که دیگر به گفته های همسرش معناهای عجیب ندهد. یکی تعادل از دست رفته زندگیش را میجوید و آن دیگری میخواهد بعد از این همه سال تدارک سفری ببیند و مجالی به خود دهد تا زندگی را آنگونه که دوست دارد بسازد نه آنگونه که دیگران از او توقع دارند. بازخورهای ریزبه ریز مربی گاه و بیگاه حاضرین را غافلگیر که نه شگفت زده می کند و یکی از شرکت کنندگان به خود می بالد که زنی اینگونه بر این جایگاه ایستاده و چنین قدرتمند بر خود و دیگران تاثیر میگذارد.

و آنچه فراموش نمی شود قدردانی و سپاس گفتن کسانی را است که هستند و نیستند ولی اثرشان همچنان باقیست٬ در این خاکی که گلایه ها و حسرت ها حاکمان بلامنازع دهان انسان هایی اند که قدر یکدیگر و باهم بودن مدام از یادشان می رود. همه هایده را یاد می کنند که ایستاد و ایستادگی کرد تا جمعی اینچنین بعد از این همه سال پایداری٬ دوباره بر سر ذوق آیند و تصمیم به رشد بگیرند.

خدایا شمع هر چند کوچک چنین محافلی را روشن نگه دار

[ 90/07/19 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
پنج سال پیش بود که پس از مطالعه کتاب هفت عادت مردمان موثر و دیدن فیلم the power of vision  و گذروندن یکسری دوره ها مسیر جدیدی توی زندگیم پیدا کردم و شاید به قولی من هم به جمع مالکین رویا پیوستم٬ الان هم گهگداری که فرصتی پیدا میکنم و یا به بهانه گوش سپردن به آهنگی ، یاد رویاهام می افتم و خوشحالم از اینکه توی این مدت رویام رو از دست ندادم و تونستم خودم رو توی مسیر نگه دارم

I Have a Dream

[ 90/07/16 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
یادمه چند سال پیش مقاله ای رو در نشریه تدبیر با عنوان یادگیری ترکیبی مطالعه کردم و اون رو با رویکرد آموزشی ای که در پیش  رو داشتم خیلی همخوان دیدم. ۵ شنبه کارگاهی رو با عنوان "تفکر خلاق و کار تیمی" برای تعدادی از دانشجویان تحت حمایت سازمان ملل با همین شیوه اجرا و اثرگذاری این شیوه را یکبار دیگر تجربه کردم. انواع ابزار و روشهایی که در این کارگاه بکار گرفته شد عبارتند از:

- طرح معما و سوال های قدرتمند

- نمایش و تحلیل فیلم و کلیپ های مرتبط

- بازی های فردی و گروهی

- پروسه مراقبه و تجسم خلاق

- آزمون خودشناسی

- ایده پردازی گروهی و از هم آموزی

بیشتر مصمم شدم که کارگاه جدیدم با موضوع "یادگیری خلاق" رو برای دست اندرکاران آموزش راه بیاندازم. آموزش گر میتونه با کمی خلاقیت فضای موثر و جذابی رو برای شرکت کننده ها فراهم کنه

[ 90/07/15 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
هر پنج شنبه که میشه مادربزرگ با نهیب تعطیلی مغازه ها در آخر هفته٬ تهیه مایحتاج جمعه مانند شیر و نون رو به من یادآوری می کنه.

مهمترین رکن برنامه ریزی اهمیت و تفکر نسبت به آینده است که مادر بزرگ این رو خوب بلده.

[ 90/07/10 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

همه چیز از آنجایی شروع شد که خانم احتشامی- مسئول بهداشت کارخانه- از مهندس خواست تا درباره سلامتی "حسین مرادی" با هم صحبت کنند. مهندس پیش‌تر از اینها هم شنیده بود که فعالیت در واحد سندبلاست خطرناک است. حسین اپراتور دستگاه قدیمی سندبلاست در کارخانه بود. با کمترین تجهیزات ایمنی در اتاقکی در گوشه کارخانه سفارش‌ها را شن‌پاشی می‌کرد. عملیات سندبلاست با هدف مات کردن شیشه‌ها انجام می‌گرفت تا بتواند با شکستن زوایای نور مانع از عبور تصاویر به آن طرف شیشه شود.

دو روز بعد از جلسه‌ی مهندس با خانم احتشامی، حسین در گوشه خلوتی از حیاط کارخانه مهندس را به حرف گرفت.

-         چی شده حسین؟

-         هیچی آقا مهندس اگر اجازه بدین من دیگه توی این واحد کار نکنم

-         چرا! چطور؟

-         دیروز بیمارستان مسیح دانشوری بودم، جواب آزمایشم مثبت بود آقا مهندس

بیمارستان مسیح دانشوری یک مرکز تخصصی مربوط به بیماران ریوی است. حسین بعد از چرک‌کردن‌ مکرر ریه‌ها و سرماخوردگی‌های مداوم و مراجعه به پزشک متخصص، مجبور به انجام آزمایش تخصصی در بیمارستان دانشوری شده بود. آزمایشگاه هم علائم پیشرونده بیماری سیلیکوزیس را در وی تشخیص داده و به او هشدار جدی مبنی بر تغییر شغل و محیط شغلی را داده بود.

-         آقا مهندس 40 یا 50 هزار تومانی داری بهم مساعده بدی؟ فردا باید پسرم رو به متخصص نشون بدم پول ویزیتش رو ندارم

پسر دوساله حسین هم دچار کندی حرکتی بود و حسین کلی هزینه دوا و درمون بچه‌اش می‌کرد.

خبر امتناع حسین مرادی از فعالیت در واحد سندبلاست از طریق کانال‌های غیر رسمی به گوش مدیرعامل رسید و ایشان مهندس را تشویق به اخراج او کرد.

-         آخه آقای سردشتی این بچه توی این کارخانه به این بیماری دچار شده، سوای از تاثیر بدی که این اقدام بر روحیه دیگر کارکنان می‌گذاره کار انسانی‌ای هم نیست، من موافق با این برخورد نیستم.

-         ببین مهندس جان! تو این کارگرها رو نمی‌شناسی. من اینها رو بزرگ کردم، هیچ می‌دونی اگر به حرف کارگرت گوش بدی دیگه سنگ روی سنگ بند نمی‌شه و هیچکی توی این کارخونه حرفتو نمی‌خونه؟ از فرداست که هر کسی فیلش یاد هندستون کنه و بگه من هم دیگه اینجا کار نمی‌کنم و هزار داستان دیگه. در ثانی این حرفا چیه؟ سیلیکوزیس کدومه! بابا این سیلیس سیلیسی که میگن چیزی نیست به جز ماسه ساحل دریا. می‌خوای یک روز بریم از فروشنده‌اش سوال کنیم تا برات روشن شه. اینا همش زیر سر این خانم بهداشته که داره سوسه میاد، اگه از روز اول گذاشته بودی دمبش رو قیچی کنم حالا این بساطا رو نداشتیم. حالا هم مهندس از من به تو نصیحت افسار عقل و قدرتت رو توی این کارخونه به دلت نسپار، این بچه‌ها جنبه‌اش رو ندارند.

-         آقای سردشتی! من حاضرم با هم بریم و در مورد این ماده سیلیس و یا به قول شما ماسه‌های ساحلی تحقیق کنیم ولی اونچه که برای من مهمه جواب آزمایش بیمارستانه و اخطارهایی که خبر از مرگ چند نفر از کارگرهای سندبلاست‌کار در نقاط مختلف کشور می‌دن. من نمی‌تونم چشمام رو روی این مسئله ببندم.

شب از نیمه هم گذشته بود، مهندس خوابش نمی‌برد، یاد تک تک جمله‌هایی می‌افتاد که در اینترنت مشاهده کرده بود:

"بيماري سيليكوزيس از جمله قديمي‌ترين بيماري‌هاي شغلي ریوی مي‌باشد كه در اثر مواجهه با گردوغبار سيليس معلق در هوا ايجاد مي‌شود"

"هم اكنون هزاران كارگر در معرض خطر ابتلاء به اين بيماري هستند"

"عليرغم همه اقدامات بكار‌گرفته شده در كنترل اين عامل زيان‌آور در محيط‌هاي كاري، اين بيماري هنوز هم يك مشكل اساسي در سلامتي شاغلين در معرض مي‌باشد"

"تاكنون براي بيماري سيليكوزيس درمان موثري شناخته نشده است و در افراد مبتلاء حتي پس از دوري از مواجهه نيز پيشرفت بيماري ادامه مي‌يابد"

مهندس مطابق وعده‌ای که به حسین داده بود او را به واحد تولید شیشه‌های دوجداره منتقل کرد. حسین هر دوهفته یکبار به بیمارستان مسیح دانشوری مراجعه می‌کرد، تمام حقوقش را قبل از پایان ماه مساعده می‌گرفت ولی همیشه می‌خندید.

خانم دشستانی-مسئول امور اداری- به مهندس اطلاع داد که حسین سه روز است که غیبت دارد. مهندس بعد از دسترسی به شماره منزل او و صحبت با همسر حسین به اتفاق خانم احتشامی به عیادت او رفت. ریه‌های حسین چرک کرده بود، پسر نحیفش گوشه اتاق کز کرده و همسر حسین با نگاهی مشکوک از مهمانان پذیرایی می‌کرد.

مهندس و خانم احتشامی از روستای فرون آباد سوم-محل سکونت حسین- خارج می‌شدند، به خانه‌های توسری خورده‌ی اطراف نگاه می‌کردند، نابسامانی محیط زندگی انسان‌هایی را شاهد بودند که هر یک به قصد "زندگی کردن" روزگاری با هزار امید به این دیار نقل مکان کرده‌اند شاید که روزی طعم زندگی را بچشند. لبخند حسین از ذهن آنها خارج نمی‌شد، زباله‌های صنعتی در کناری در حال سوختن بود، سگی لابلای آشغال‌ها پرسه می‌زد، مهندس ترجیح ‌داد سرش را از بین این همه نازیبایی به سمت آسمان بگرداند بلکه چشمانش دمی آرام گیرد، اما دود و آلودگی هوا این امکان را هم در جغرافیایی همجوار با پایتخت از او محروم می‌نمود، تنها چاره‌ای که سراغ کرد این بود که دل به خیال بسپارد و شیرینی لبخندهای حسین را در خاطره‌اش تکرار کند.           

پایان

علی حکم آبادی، مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود

http://diamethod.blogfa.com/

این داستان در مسابقه روز قلم در شرکت کیسون رتبه دوم را کسب نمود.

[ 90/07/07 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
و امروز هم مادربزرگم نصیحتی را نثار ما کرد و چه زیبا:

مهربانی خوبه هر دوسر باشه

نه که یک ور مایه دردسر باشه

[ 90/07/03 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
دو سه هفته ای بود که نمی دیدمش

پیش خودم فکر کردم شاید مشغول کار باشه

تا اینکه فهمیدم بیمارستان بستری شده

و من شرمسار از بی توجهی خود!

پی نوشت سما:

آرزوی سلامتی از جنس حافظ:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد - وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست - به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

[ 90/05/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
به خوشحالی می اندیشم

آن هنگام که جمعی به گرد هم می آیند

تا در پی بهانه ای به کرکر و هلهله پردازند

شادی! چه گرانبها و چه خواستنی

من تورا خواهانم با همه وجود

ع ح

[ 90/04/29 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
ای کاش که حال من تو می فهمیدی

             ای کاش شرایط تو  می فهمیدم

ای کاش هوای ابری این دل را

             یک لحظه نگاه تو ترنم می داد

ای کاش صدای نازنینت ای دوست

             یک دم به دلم جان دوباره می داد.

 

ای کاش آن هنگام که قلب مرا فتح میکردی٬ وسوسه افق های دیگر از من جدایت نمی کرد.

ای کاش ان هنگام که سودای ساحلی دیگر وجودمان را مسخ میکرد٬ می توانستیم دل برکنیم و لنگر برکشیم٬ شاید آن ساحل ما را مامنی باشد و آرامشی٬ شاید...

ع ح

[ 90/04/14 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
جمعه به اتفاق دوستان به دماوند رفته بودیم٬ شب هنگام بود و مسافران مشغول اتلاف وقت و بازی بودند و اکثرا کمی کسل٬ دعوت من برای رقصیدن چندان مورد استقبال قرار نگرفت بنابراین تصمیم گرفتم محلی عمل کنم تا شاید فرامحلی جواب بگیرم . خودم به ساختمان ویلا رفتم و سیستم صوتی را با سی دی ای که شب قبل از آهنگ های رقص گلچین کرده بودم راه انداختم و در تاریکی شروع به رقصیدن کردم ٬ نمی دانم چقدر گذشت ولی موقعی متوجه شدم که دوستان یکی یکی وارد سالن شدند و بعد از کلی تعجب از اینهمه استعداد من به گود پیوستند و حدود یک ساعت و نیم هم با تک تک آنها به قولی non-stop رقصیدم.

رقصیدم و رقصیدم

آن موقع به یاد زوربای یونانی در رمان کازانتزاکیس افتادم٬ هنگامیکه با خود گفتم ای کاش من هم بتوانم چنین رها و آزاد از همه چیز چرخ بزنم و برقصم

و احتمالا این سرآغاز وادی شیدایی من خواهد بود

چون من به راحتی چرخ زدم و رقصیدم.

[ 90/04/06 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]

ازکسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاسگزارم،
                                               آنها مرا قویتر می کنند.
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،
                                               آنان قلب مرا بزرگتر می کنند.
از کسانیکه با من مـــــی مانند سپاسگزارم،
                                               آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان می دهند.
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،
                                               آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست.

[ 90/04/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
در خیل گسترده این همه تکنیک و روش

ای کاش اشارتی کوتاه

وفاداری را

[ 90/04/05 ] [ ] [ علی حکم آبادی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

حرف هایی برای گفتن
گهگاه به مشامم خطور می کند.
بهانه های مختلفی در باب نوشتن می آورند، اما من توجه شما را دوست می دارم.
ass=LowSid>
امکانات وب





Powered by WebGozar